خرید بک لینک
هوای روزمرگیام که تنگ می شود، آنقدری که جانم رو به در رفتن برود و نفسی برای تداوم این حیات تاثرآور نداشته باشد؛ تنها گوشهای که بتوانم بهش پناه ببرم خیال است، هنوز خیال است. خیالهای دور و دراز و ناممکن، همان خیالهای دلافروز پانزدهسالگی که هنوز هم تپش به دلم میاندازد. یک آن انگار کسی توی سرم سرخوشانه فریاد برمیآورد که شاید هنوز بشود، شاید هنوز بشود توی کوچهی پشتی دانشکده قهوه خورد و شاید هنوز بشود که تو هم سهمی از آبی دریا و صافی آسمان و آن بلوز زرد قناری داشته باشی... اما چهرهی عبوس و جدی زندگی درست وسط سی سالگی پوزخند زنان، تصور هر عشرتی را و تصور شیرین خندههای لعنتیات را و تصور سیب گلوت که موقع حرف زدن بالا پایین میشود را، هلاهل میکند. آه... +  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲        محیا  | 

برچسب: نویسنده: لیلا عابدی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 16:52

توی نوشتههای قدیمیام، تکه یادداشتی را پیدا کردهام که میتواند برای یک عمر اندوه بس باشد. تکه یادداشتی که دوباره و هزار باره به یادم میآورد که جبر، جبرِ محتوم طبقه و جغرافیا و ژنتیک، چگونه یک عمر آدمی را به بدبختی مینشاند:درست نظیر پرندهی بهشتی، بالِ کلماتم را میگشایم، توی هوا میچرخم،خوش رقصی میکنم و تمام اینها، تمام من، برای اغوای تو، تویی که صعبالقیاد و قاصمالجبارینی نحیف است و اندک. هر یک دانه از این واژگان مستاصل را هزار بار میخوانم و با هرکدام تصور میکنم که تو با خواندن یا شنیدن این واژههای دلآشوب، چه خیال میکنی؟ مبادا که گمان ببری اینها کلمات سانتیمانتالی هستند که زنی بیکاره و باطل، از سر بلاهت مینویسد...نه، این کلامی دلمه بستهاست، رنج و حزنیست که به جان عزیزش سوگند میخورم، که ذره ذره از تنم جدا میکنم و با مناسک بسیار مقابلت میگذارم، این کلامی که تمام این سالها توی دل بیصاحبشدهام پنهان کرده بودم و حالا انگار کن که درد بیدرمان شدهای بر سرم نازل شده باشد، فریاد می کشمش، تمام استطاعتم را و آنچه در دامن دارم را به کار میگیرم تا ببینیاش، بشنویاش و آرام بگیرم که بلاخره کژ دار و مریز به گوشهات رساندمشان و به چشمهات... چشمهات که موقع حرف زدن آرام روی هممیگذاریشان، دوباره باز میکنی و نیمه باز نگه میداری... معالاسف چشمانت و دستان کشیدهات و آغوشت و هرچه خوشی در جهان است برای کسانی دیگر مقدر شدهاست. زنان خوشطالعی که در زمان و مکانی به جا راهشان به راه تو گره خورده . اما من، از تمام تو، به همین منولوگهای اندوهگین رضایت دادهام و از تو چه پنهان که تا همین دیروز همین را هم نداشتم. نامههام به تو مثل نفیری در باد، به مقصد نرسیده توی هوا گم

برچسب: نویسنده: لیلا عابدی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 16:52

کاش کسی بود که میتوانستم باهاش حرف بزنم...

برچسب: نویسنده: لیلا عابدی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 16:52

صفحه بندی