هوای روزمرگیام که تنگ می شود، آنقدری که جانم رو به در رفتن برود و نفسی برای تداوم این حیات تاثرآور نداشته باشد؛ تنها گوشهای که بتوانم بهش پناه ببرم خیال است، هنوز خیال است. خیالهای دور و دراز و ناممکن، همان خیالهای دلافروز پانزدهسالگی که هنوز هم تپش به دلم میاندازد. یک آن انگار کسی توی سرم سرخوشانه فریاد برمیآورد که شاید هنوز بشود، شاید هنوز بشود توی کوچهی پشتی دانشکده قهوه خورد و شاید هنوز بشود که تو هم سهمی از آبی دریا و صافی آسمان و آن بلوز زرد قناری داشته باشی... اما چهرهی عبوس و جدی زندگی درست وسط سی سالگی پوزخند زنان، تصور هر عشرتی را و تصور شیرین خندههای لعنتیات را و تصور سیب گلوت که موقع حرف زدن بالا پایین میشود را، هلاهل میکند. آه...
+
چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲
محیا
|
برچسب:
نویسنده: لیلا عابدی
تاريخ: سه
شنبه
28 شهريور
1402 ساعت: 16:52